تبليغاتX
شاعرانه های من از آنِ مینا
شاعرانه های من از آنِ مینا

فردا به روز خواهم شد ؛ مرا بخوان

 

بیست و هفتم تیر می آید و تو با کوله بار سنگین گناهانت خواهی

 رفت ،

 

همانجایی که خیلی وقت پیشترها نامش را زباله دان تاریخ نهادند ،

 

صبر کن ،

 

تو که هنوز معنای حرفم را نفهمیدی ، پس چرا قار قار میکنی!؟

 

آه ،

 

حواسم نیست که این قارقارها یعنی :

 

ساکت باشم...

 

باشد من ساکت می شوم ،

 

اصلا لال میشوم ،

 

اما یادت باشد که پرنده رفتنیست،

 

اما تو مُردنی هستی ،

 

من بد ،

 

من بد دهان و بیسواد و کج فهم ترین مرد زمین ،

 

باشد ،

 

اصلا تو راست می گویی ،

 

اما تو خواهی رفت ،

 

 خدا حافظ حرام گوشهایت ،

 

دیدار به جهنم،

 

پشت دیوار شکنجه ...

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 11:53 توسط شهیار (سعید غلام دوست )شاده سری| |

 

هوا پاييز پاييزه!
دلم از غصه لبريزه!

هواي رفتنت بازم،
تو قلبم غصه مي ريزه!

 سكوت تلخ ويروني!
نشسه رو غبار چشم تاريكم!


ازت دورم ولي تو فكر داغونم ،
به تو نزديكه نزديكم!


تموم دلخوشيم اينه!
كه دنيامو نمي بينه!


صعود تا سقوطم رو ،فقط لبخند عكسم
رو تو قاب خنده ميبينه!


من از دست خودم دلگير دلگيرم!
غمامو كه تو چشم آي نه ميبينم!


 

عجب حال و هوای بیخودی داره

پروازی که تو اوجش ، سقوطُ یاد من داده

 

 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 11:7 توسط شهیار (سعید غلام دوست )شاده سری| |

 

می روم تا که نگویی چرا ،                                    بی وفا
سر به هوای تو شدم بی هوا،                                 بی صدا

 

قصه ی تلخیست که من میروم،                              بی صفا
دست به دامان تو شد دیده ام ،                                بی هوا

 

می شکنم کنج سکوت دل تو ناخدا،                          بی خدا
در تب چشمان تو من مبتلا ،                                  نا خدا

 

و...

 

تهران
۲۹/۱۲/۹۰
۱۹/۰۳/۲۰۱۲
۰۰:۳۷

نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 8:44 توسط شهیار (سعید غلام دوست )شاده سری| |

 

چقد سرده ،

تن زرتشت من یخ زد ،

مگه چارشمبه سوری نیست؟!

مگه سرما تو آتیشش نمی سوزه؟!

نگو تقصیر کی بوده ،

همش تقصیر ما بوده ،

که زردیٍ تن مارو ،

تن آتیش ؛

نمی فهمه!

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 20:13 توسط شهیار (سعید غلام دوست )شاده سری| |

 

 

هر که گدای در مشکوی توست           پادشاست
شه که به همسایگی کوی توست       چون گداست
باغ جهان، موسم اردیبهشت                یا بهشت
گر نه ثنا خوان گل روی توست              بی صفاست
نرگس گلزار جنان هر که گفت               یا شنفت
اینکه که چو چشمان بی آهوی توست
بی حیاست
مشک ختن گفت به رنگ و به رو        
  یا به بو
در شمر طره ی هندوی توست        
    بر خطاست
سرو شنیدم که قد آراسته                
  خاسته
مدعی قامت دلجوی توست            
    بد اداست
ای تو مرا قبله ی راز و نیاز              
    در نماز
عیب مکن، روی دل ار سوی توست   
  مبتلاست
گر به نمازی دل من بی خبر             
   یک نظر
منحرف از قبله ی ابروی توست       
    نا رواست
رحم کن، ای دیده رخ زرد من            
    درد من
گر نه امیدش به داروی توست             بی دواست

 

استاد

مهدی اخوان ثالث

نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 10:24 توسط شهیار (سعید غلام دوست )شاده سری| |

 

درس و تکلیف از نو

رو نویسی تو

بعد انشای بهار

زنگ سبز تکرار

مشق شب چشم تو

قهر تو ، خشم تو

بعد تاریخ مغول

یا حریق بلبل

 

دست ما خیس از عطر

بعد بوسه سر سطر

زن زن ، تو ، تو

من من ، تو ، تو

بهترین بیب تو

بیب بی عیب تو

 

بعد گردش سر پل

بعد یک شاخه ی گل

بعد رگبار غزل

بعد آوار عسل

دختر ارمک پوش

گل یاسی بر گوش

بعد یک بغض کبود

زنگ تلخ بدرود

 

دست ما خیس از عطر

بعد بوسه سر سطر

زن زن ، تو ، تو

من من ، تو ، تو

بهترین بیب تو

بیب بی عیب تو

 

بعد هجرت در باد

شب زخم و فریاد

بعد یک دفتر تر

لای دفتر خنجر

بعد تنهایی من

یاد دل دل کردن

گردشی در دربند

حسرت یک لبخند

 

دست ما خیس از عطر

بعد بوسه سر سطر

زن زن ، تو ، تو

من من ، تو ، تو

 

استاد

شهیار قنبری

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 3:31 توسط شهیار (سعید غلام دوست )شاده سری| |

 

از دستهاي گرم تو

كودكان توأمان آغوش خويش

سخنها مي توان گفت

غم نان اگر بگذارد...

   * * *

نغمه در نغمه در افكنده

اي مسيح مادر اي خورشيد

از مهرباني بي دريغ جانت

با چنگ تمامي ناپذير تو سرودها مي توانم كرد

غم نان اگر بگذارد...

    * * *

رنگها در رنگها دويده

از رنگين كمان بهاري تو

كه سراپرده در اين باغ خزان رسيده برافراشته است

نقشها مي توانم زد

غم نان اگر بگذارد...

* * *

چشمه ساري در دل و آبشاري در كف

آفتابي در نگاه و فرشته اي در پيراهن

از انساني كه تويي

قصه ها توانم كرد

غم نان اگر بگذارد...

 

شاملو

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 19:13 توسط شهیار (سعید غلام دوست )شاده سری| |

عيد قربون و تموم اشكهاي هاجرو درياب!

نگاه خنده تو عشقه ،

تموم ذوق آزادي فرزندو تو چشم مادرو درياب!

تو صحرا در پي آبي و ابراهيم آسوده ،

غرقه اسحاقِ ،

خنده ی مشكوك ابليس و تموم هن هناي هاجرو درياب!

بازم اوني كه اون بالا هواي هاجرو داره،

صداي غل غل آب و تموم اشك شوق مادرو درياب!

زمزم باروني چشماي خيسش رو فداي گريه هاش كرده!

ميكائئل و عزرائيل و هر كي كه نگاه گندم ديده !

فقط يك لحظه مي توني؟

نگاه هاجرو درياب!   

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 16:0 توسط شهیار (سعید غلام دوست )شاده سری| |

 

ترانه هايت نغمه دلتنگيه شبهاي من است


و صدايت لالايي مادرانه ايي بي همتا،

 مي خواهم با تو از بوي گندم بگويم ،

 از سكه جوانيت بگويم ،

از جنگجو، كوچه حميد ،

حريق يادها ،

 ميخواهم بي پروا با تو بخوانم ((بغلم كن)) ،

مي خواهم در آبي دريايت پارو بر موج هايي بزنم كه قرق بانان قرقش كردند!

 جنس واژه هايت از ابريشم چين نازكتر

 از تن پوش بلند درختان زيباتر ،

شعرهايت پر از عطر ياس!

 راستي در ترانه هايت گاه گاهي برهنه مي شوم

و پر از صداي ناب خوابهايت ميشوم!

بگذریم...

این دلنوشته بهانه ایی بود تا بدانی زنده بودنت را پاس میدارم ؛

يكتا ترانه ناب ، زيباترين ترانه جواني ام ،

زنده باشي تا ابد!

نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 10:7 توسط شهیار (سعید غلام دوست )شاده سری| |

 

تا پدر نباشي!

 نمي داني مظلوميت يعني چه!

خوب بودنت يعني معياري كه همسرت به گوش فرزند تو مي خواند!

خوب بودنت يعني سايه محوي از مهر مادري!

 آن روز كه جان كندنت براي حلال لقمه ايي ، وظيفه ات خواندم ،

 صداي شكستنت را نشنيدم ،

 اما مطمئن هستم صداي شكستنت را به زودي خواهم شنيد!

زمين خوردن كودكي ام ستودني دستهايت نبود تا خودم بر خيزم ،

آنگاه كه زخمهايم را نوازش ميكردي و ميگفتي :

(( مرد كه گريه نميكنه ))

 تقديم به مظلوم ترين خلق زمين!

((پدر))

  پ.ن

ياد پدر كردن كه روز و ساعت خاصي نداره!

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 11:29 توسط شهیار (سعید غلام دوست )شاده سری| |

 

تقدیم به پسر گلم( امیر سام ) که با قدمای کوچیکش تمام دنیای منو رنگی کرد...

تقدیم به همسرم که خیلی  صبورانه مادری کرد و میکنه...

تو با اون موی طلایی

چشای روشن و آبی

فرفری ابرو حنایی،با لبای گل اناری

تو با گونه های سیبت،صورت سُرخ و سفیدت

تو با لهجه ی نباتت،دسای ظریف و نازت،

بگو مرگ هر چی حوری، بگو جون هرچی مَرده،

بگو اهل این زمینی؟!

و....

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 19:13 توسط شهیار (سعید غلام دوست )شاده سری| |

 

اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه فرق ميکنه

گفت :حاج آقا يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه

گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکتون کنم

گفت: من رفتني ام!

گفتم: يعني چي؟

گفت: دارم ميميرم

گفتم: دکتر ديگه اي، خارج از کشور؟

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نميشه کرد.

گفتم: خدا کريمه، انشاله که بهت سلامتي ميده

با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بميرم خدا کريم نيست؟

فهميدم آدم فهميده ايه و نميشه گول ماليد سرش

گفتم: راست ميگي، حالا سوالت چيه؟

گفت: من از وقتي فهميدم دارم ميميرم خيلي ناراحت شدم از خونه بيرون نميومدم

کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن

تا اينکه يه روز به خودم گفتم تا کي منتظر مرگ باشم

خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون مثل همه شروع به کار کردم

اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار اين حال منو کسي نداشت

خيلي مهربون شدم، ديگه رفتاراي غلط مردم خيلي اذيتم نميکرد

با خودم ميگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن

آخه من رفتني ام و اونا انگار نه

سرتونو درد نيارم من کار ميکردم اما حرص نداشتم

بين مردم بودم اما بهشون ظلم نميکردم و دوستشون داشتم

ماشين عروس که ميديم از ته دل شاد ميشدم و دعا ميکردم

گدا که ميديدم از ته دل غصه ميخوردم و بدون اينکه حساب کتاب کنم کمک ميکردم

مثل پير مردا برا همه جونا و آرزوي خوشبختي ميکردم

الغرض اينکه اين ماجرا منو آدم خوبي کرد و ناز وخوردني شدم

حالا سوالم اينه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آيا خدا اين خوب شدن و

قبول ميکنه؟

گفتم: بله، اونجور که يادگرفتم و به نظرم ميرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون

 واسه خدا عزيزه

 آرام آرام آرام خدا حافظي کرد و تشکر داشت ميرفت

 گفتم: راستي نگفتي چقدر وقت داري؟

گفت: معلوم نيست بين يک روز تا چند هزار روز!!!

يه چرتکه انداختم ديدم منم تقريبا همين قدرا وقت دارم.

با تعجب گفتم: مگه بيماريت چيه؟

گفت: بيمار نيستم!

گفتم: پس چي؟

گفت: فهميدم مردنيم، رفتم دکتر گفتم: ميتونيد کاري کنيد که نميرم

 گفتن: نه گفتم: خارج چي؟

و باز گفتند : نه!

 خلاصه حاجي

 مارفتني هستيم کي ش فرقي داره مگه؟

 باز خنديد و رفت و دل منو با خودش برد.

 

نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1390ساعت 21:48 توسط شهیار (سعید غلام دوست )شاده سری| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ